از همان لحظهای که چرخهای هواپیما روی باند فرودگاه اوساکا نشست، حس کردم وارد دنیای دیگری شدم؛ دنیایی که ترکیبی از نظم، زیبایی و آرامش است. در سالن ورودی، لیدر فارسیزبان با لبخندی صمیمی منتظرمان بود. همان چند جمله خوشآمدگوییاش انرژیام برای سفر را دو چندان کرد.
در مسیر هتل، چشمهایم به تابلوهای رنگارنگ، خیابانهای تمیز و نظم شگفتانگیز ژاپنیها دوخته شده بود. شب را در اوساکا گذراندیم؛ شهری که قرار بود شروع داستانهای جذاب سفرمان باشد. در ادامه این مقاله قصد دارم اتفاقات و تجارب هر روز از سفر خود به ژاپن را برای شما تعریف کنم.
همین که هواپیما روی باند فرودگاه اوساکا نشست، قلبم تندتر زد. پنجرهی هواپیما پر شد از چراغهای آبی و سفید فرودگاه و آن نظم دقیق ژاپنی که همه دربارهاش حرف میزنند.
وقتی پا روی زمین گذاشتم، هوای مرطوب و پاک اوساکا را یکنفس کشیدم؛ انگار نفس تازهای برای شروع یک ماجراجویی بزرگ.
در سالن ورودی، لیدر فارسیزبان تور با لبخندی پرانرژی و یک تابلو خوشآمدگویی منتظرمان بود. آن لحظه که با لهجه صمیمی ایرانیاش گفت: «به ژاپن خوش اومدین»
در مسیر هتل، از پشت شیشه اتوبوس، چشمهایم به همهچیز خیره مانده بود: تابلوهای درخشان، خیابانهایی که حتی یک برگ اضافه روی زمین نداشت، ساختمانهایی که به زیبایی مرتب کنار هم قرار گرفته بودند. هر چیز کوچک، حس متفاوتی داشت؛ انگار وارد دنیایی بیصدا اما پر از زندگی شده بودیم.
وقتی به هتل اوساکا رسیدیم، هنوز آدرنالین سفر در بدنم بود. کیفها را که گذاشتیم، چند دقیقه کنار پنجره ایستادم و به شهر نگاه کردم. نورها، صدای دور ماشینها، و آسمان نیمهابری… همه آنها زیبایی مخصوص به خود را داشتند.
شبِ اول تور ژاپن را در خیابانهای اطراف هتل قدم زدیم؛ خیابانهایی که ترکیبی از رستورانهای کوچک ژاپنی، فروشگاههای رنگارنگ و وندینگماشینهایی بود که در هر گوشهای خودنمایی میکردند. با خوردن اولین رامن ژاپنی سفر فهمیدم که قرار است روزهای بعد، سرشار از تجربههای جذاب و غیرقابلتکرار باشد.
روز دوم با هوای خنک و آرام اوساکا آغاز شد. بعد از صبحانه، سوار اتوبوس شدیم و مسیر سبز و دلنشین نارا را در پیش گرفتیم. همین که وارد پارک نارا شدیم، اولین گوزنها با قدمهای آرام و آن نگاههای معصومانهشان به استقبالمان آمدند. بعضیهایشان حتی تعظیم کوتاهی میکردند؛ انگار خوشآمدگویی مخصوص خودشان را داشتند. قدمزدن میان درختان بلند و گوزنهایی که آزادانه کنارمان راه میرفتند، تجربهای بود که آرامش را در اعماق وجودم مینشاند.
کمی جلوتر، بنای عظیم معبد تودایجی از میان سبزی پارک نمایان شد. وارد که شدیم، فضای وسیع و سقف بلندش آدم را با خودش میبرد. مجسمه باشکوه بودای عظیم، با آن جزئیات شگفتانگیز، سکوتی عمیق ایجاد کرده بود؛ سکوتی که حتی همهمهی گردشگران هم نمیتوانست آن را بشکند.
ظهر به اوساکا برگشتیم و راهی قلعه اوساکا شدیم؛ بنایی افسانهای با سقفهای سبز و طلایی که در میان پارکی زیبا قد برافراشته بود. قدم زدن در اطراف قلعه و شنیدن داستانهای ساموراییها، انگار گذشته را زنده میکرد. منظرهی قلعه در غروب، با آسمان نارنجی و بنای سفید براق، پایان باشکوهی برای دومین روز سفرمان بود.
روز سوم، روزِ غرق شدن در روح اصیل ژاپن بود؛ شهری که در هر گوشهاش تاریخ و زیبایی درهمتنیدهاند: کیوتو. صبح زود راه افتادیم و با رسیدن به کینکاکوجی، معبد طلایی، اولین جادو شروع شد. ساختمان درخشان که لایههای بالاییاش با طلا پوشیده شده، در سطح آرام برکه منعکس میشد؛ تصویری آنقدر کامل که نمیدانستی کدام زیباتر است، معبد یا انعکاسش.
بعد، راهی کیومیزودِرا شدیم؛ معبدی که روی سکوهای چوبی عظیم ساخته شده و چشماندازش به تپههای سبز اطراف، نفس را در سینه حبس میکرد. باد ملایمی از لابهلای درختان عبور میکرد و حس میکردی زمان در آن ارتفاع آرامتر میگذرد.
ظهر، قدم زدن در جنگل بامبوی آراشیاما مثل ورود به دنیایی دیگر بود؛ جایی که نور از میان ساقههای بامبو میرقصد و صدای حرکتشان زیر نسیم، موسیقی مخصوص خودش را دارد. فضای مهآلود و راهپلههای سنگی، آرامشی عمیق به جانمان میریخت.
در آخر، از فوشیمی ایناری بازدید کردیم؛ مسیری بیپایان از دروازههای قرمز توری که مثل تونلی رنگی ما را در دل کوه بالا میبرد. هر قدم، انگار سفری معنوی بود. غروب، با ذهنی پر از تصاویر رمزآلود و قلبی آرام، به اوساکا برگشتیم؛ شهری که حالا برایمان حکم خانه موقت را پیدا کرده بود.
روز چهارم از همان لحظهای که چشم باز کردیم، حال و هوایی متفاوت داشت؛ چون قرار بود قدم بگذاریم به جایی که آینده را نه در کتابها، بلکه درست مقابل چشمهایمان ببینیم: نمایشگاه جهانی اکسپو اوساکا که یکی از جذابترین جاهای دیدنی اوساکا به شمار میرود.
مسیر تا محوطه اصلی، پر بود از سازههای مدرن و پرچمهایی که در باد میرقصیدند. هر کشور پاویون مخصوص خودش را داشت و هر پاویون، مثل دریچهای بود به یک نگاه تازه درباره آینده. اول از همه وارد بخشی شدیم که فناوریهای جدید معرفی میکردند.
یکی از جذابترین قسمتها، سالنهایی بود که درباره محیط زیست و راه حلهای نوآورانه حرف میزدند. هر غرفه، تجربهای متفاوت داشت: یکی تو را در فضایی شبیه مریخ قرار میداد، دیگری آینده شهرهای روی آب را نشان میداد.
قدمزدن میان این همه رنگ، نور و تکنولوژی، طوری بود که انگار در نسخهی ارتقایافتهای از دنیا حرکت میکنی؛ دنیایی که شاید چند سال دیگر واقعاً به آن برسیم. عصر، با ذهنی پر از ایده و حیرت، از اکسپو خارج شدیم و این روز متفاوت را با لبخندی بلند تمام کردیم.
روز پنجم با شوق تجربهای جدید آغاز شد؛ تجربهای که از مدتها قبل اسمش را شنیده بودیم: شینکانسن. وقتی وارد ایستگاه شدیم و قطار سفید و آیرودینامیک با دماغه کشیدهاش مقابلمان ایستاد، انگار در برابر یک هواپیمای زمینی قرار گرفتهای. همیشه درباره سرعت مترو ژاپن چیزهای تعریفهای زیادی شنیده بودم اما واقعیت آن حتی از شنیدههایم شگفت انگیزتر بود. بعد از ورود، صندلیها راحت و منظره پشت شیشه بهقدری واضح بود که احساس میکردی در حال شناور شدن هستی، نه سفر کردن.
قطار که حرکت کرد، تنها چند ثانیه طول کشید تا سرعتش را حس کنیم. حرکتی روان و بیصدا، مثل پرواز روی ریلها. در چشمبرهمزدنی، مناظر سبز روستاها، شالیزارها و خانههای کوچک ژاپنی یکییکی از کنارمان میگذشتند و ما هنوز باور نکرده بودیم که چقدر سریع پیش میرویم.
با رسیدن به توکیو، موج عظیم انرژی شهر خودش را نشان داد. آسمانخراشها، تابلوهای درخشان و ریتم تند زندگی، همه چیز با اوساکا متفاوت بود. تور نیمروزیمان از کاخ امپریال شروع شد؛ جایی سبز و آرام میان شلوغی شهر. بعد به گینزا رفتیم؛ محلهای شیک و درخشان که برندهای بزرگ دنیا را در خود جای داده است.
در تقاطع شیبویا، همراه صدها نفر از چهار جهت وارد میدان شدیم. لحظهای که انگار قلب تپنده توکیو زیر پاهایت میزند. و در پایان، فضای آرام معبد میجی جینگو که در دل جنگلی از درختان قرار گرفته بود، تضادی زیبا و شاعرانه با شلوغی شهر ایجاد کرد. شب، وقتی در هتل توکیو مستقر شدیم، حس کردم وارد فصل تازهای از سفر شدهایم.
روز ششم از همان صبح حالوهوای متفاوتی داشت؛ انگار توکیو میخواست پررنگترین چهرهاش را به ما نشان دهد. اولین مقصد، معبد سنسوجی در منطقه آساکوسا بود؛ جایی که با فانوس عظیم قرمز رنگش و معماری باشکوه، حس ورود به ژاپن سنتی را زنده میکرد. از همان ورودی، خیابان جذاب ناکامیسه شروع میشد؛ یک ردیف طولانی از فروشگاههای کوچک که پر بود از سوغاتیهای رنگارنگ، خوراکیهای محلی و عطر شیرین کیکهای تازه پخته شده. قدمزدن در این خیابان، انگار عبور از راهرویی بود که تاریخ و حال در آن کنار هم زندگی میکنند.
بعد از آن، به سمت توکیو اسکایتری رفتیم. از بالای این برج بلند، شهر زیر پایمان مثل یک قالی بیپایان از نور و ساختمان پهن شده بود. دیدن این عظمت، لحظهای بود که آدم را ساکت میکند. سپس راهی اودایبا شدیم؛ منطقهای مدرن در کنار خلیج توکیو، با مراکز خرید بزرگ، ساحل مصنوعی و معماری آیندهنگر. قدمزدن کنار آب و تماشای پل رنگارنگ رنگینکمان، تصویری ساخت که در حافظه سفر ماندگار شد.
اما اوج تجربه روز ششم، بدون شک موزه تیملب بود؛ جایی که مرز واقعیت و رویا گم میشود. اتاقهایی که پر از نور، رنگ و تصاویر تعاملی بودند، حسی شبیه پرسهزدن در یک دنیای دیگر داشتند. هر قدم، شکل نورها را عوض میکرد و هر حرکت، تصویری تازه میساخت. غروب که به هتل برگشتیم، ذهنمان پر از رنگ بود و قلبمان پر از شگفتی؛ روزی که توکیو را در کاملترین نسخهاش به ما نشان داد.
روز هفتم از همان ابتدای صبح حالوهوای متفاوتی داشت؛ حس میکردی قرار است وارد یکی از نمادینترین تصاویر ژاپن شویم: کوه فوجی. با اتوبوس به سمت هاکونه حرکت کردیم و کمکم ساختمانها جای خودشان را به جنگلها، مه و کوههای سبز دادند. هر چه جلوتر میرفتیم، آسمان روشنتر میشد و همه منتظر لحظهای بودیم که قله مخروطی و سپید فوجی از میان ابرها خودش را نشان دهد.
وقتی اولینبار از دور ظاهر شد، همه بیاختیار ساکت شدیم؛ منظرهای بود که انگار از نقاشیهای سنتی ژاپنی بیرون آمده باشد. در دریاچه آشی، سوار کشتی شدیم. نسیم خنک روی آب میوزید و فوجی از پس درختان، آرام و با شکوه دیده میشد. ترکیب دریاچه آرام، کوه عظیم و آسمان آبی، تصویری ساخت که تا سالها در ذهن میماند.
بعد از آن، با تلهکابین اوواکودانی بالا رفتیم؛ منطقهای آتشفشانی که ستونهای دود و بوی گوگرد از دل زمین بیرون میزدند. نمایی که از آن ارتفاع دیده میشد، هم زیبا بود و هم حیرتانگیز. عصر، خسته اما سرشار از لذت و آرامش، دوباره به توکیو برگشتیم. روز هفتم، از آن روزهایی بود که بیش از دیدنیها، احساسش در دل آدم میماند؛ احساسی شبیه مواجهه با عظمت جهان.
روز هشتم با حالوهوایی متفاوت آغاز شد؛ هوایی که ترکیبی از هیجان خریدهای آخر و تلخی خوشایند نزدیکشدن به پایان سفر بود. صبح، بعد از جمعکردن وسایل و تحویل اتاقها، سوار اتوبوس شدیم و به سمت اوتلت شیسویی رفتیم؛ جایی که مثل بهشتِ دوستداران خرید است.
اوتلت، مجموعهای گسترده از فروشگاههای برند با تخفیفهای وسوسهکننده بود. بین ویترینها قدم میزدیم و هر بار که یک تخفیف بزرگ میدیدیم، دوباره انگیزه میگرفتیم تا «فقط یک نگاه کوتاه» بیندازیم—و معمولاً این نگاه کوتاه، تبدیل میشد به یک خرید کوچک دیگر! کیفها یکییکی پر میشدند و چهرهها از رضایت میدرخشیدند.
عطر قهوهی کافههای کوچک، موسیقی آرامِ فضا و باد خنک ظهر، حس یک پایان شیرین را به سفر میداد.
بعد از خریدها، دوباره سوار اتوبوس شدیم. مسیر تا فرودگاه، آرامتر از همیشه گذشت؛ هرکس در سکوت عکسها را مرور میکرد، یا چشمهایش را به بیرون دوخته بود و به لحظههایی فکر میکرد که پشت سر گذاشته بودیم: گوزنهای نارا، سکوت معابد کیوتو، نورهای توکیو، شکوه فوجی…
وقتی به فرودگاه رسیدیم و چمدانهای سنگین و پر از خاطره را تحویل دادیم، آن حس آشنا از راه رسید؛ حسِ برگشتن از سفری که بیشتر از یک سفر بوده—یک تجربه عمیق. روز هشتم با وداعی آرام تمام شد؛ وداعی که در دلش یک قول پنهان بود: «یک روز دوباره برمیگردیم.»
این سفر که با برنامه ریزی تیم آریاکیاسفر انجام شده بود، یک سفر مختصر و مفید و شگفت انگیز بود. با کمک آریاکیاسفر، مجری مستقیم تورهای خارجی، ما توانستیم در یک تور هشت روزه ژاپن از جذابترین جاهای دیدنی ژاپن دیدن کنیم و با فرهنگ و مردم این کشور آشنا شویم. امیدواریم که این سفرنامه برای کسانی که بعد از ما قصد سفر به این کشور را دارند، مفید واقع شود.
دیدگاه ها:
آدنا
۰۸ دی ۱۴۰۴
به نظرم کوه فوجی یکی از جذابیتهای طبیعت ژاپن هست که هر کس که به این تور سفر میکنه باید حتما از اون دیدن کنه